تبليغاتX
مثل بهار...مثل شکوفه...مثل روز های گذشته

مثل بهار...مثل شکوفه...مثل روز های گذشته

مثل یادی از روزای رفته...مثل حرف های نگفته

اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نا مهربان بودیم رفتیم

خاطرات قشنگی رو با این وبلاگ داشتم

هر چند کم آپ میکردم و کم نظر میذاشتین

این وبلاگ تا چند روز آینده حذف خواهد شد

خوبی بدی هرچی دیدین حلال کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 3:19  توسط پانیذ  | 

از آرزو ها نگفتن بهتره ولی...

سلام

بهار اومد.رفت و تابستون فرا رسید.

چقدر جای خالی خنده هامون اذیتمون میکنه.جای انتظار فقط باید ببینیم چی پیش میاد.

دیگه نوشتن وبلاگ با شور همراه نیست.وقتی میخوای بنویسی نمیدونی چی باید تایپ کنی.

خسته کنندست.

اصلا شاید موضوع وبلاگم رو تغییز دادم

البته واسه آدرسش هم که هست نمیشه

شاید وبلاگ رو حذف کردم.البته قبلش آدرس وبلاگ جدیدم رو میذارم.

بیاین از خودمون بگیم

از این که دوباره تابستون شروع شده و شاید باز هم دلتنگ مدرسه بشیم.

یادتونه؟نوجوونای سلام بهاریه ما همیشه از خاطرات مدرسه و بچه ها میگفتن.

دل تنگم.واسه مدرسه.واسه نیمکتا که الان خالی تو یه مدرسه تاریک کنار هم چیده شدن.

صدای جیغ و داد و خنده و گریه ی بچه ها که دیگه از مدرسه بلند نمیشه.

اعتراف میکنم بهترین سال عمرم تا به الان ۸۷ بود.

دلم تنگه واسه معلمایی که از شدت شلوغیه کلاس ول میکردن میرفتن و ما اینقدر سرمون گرم به

حرف زدن بود که نمیفهمیدیم.دیگه زنگ تفریحی نیست که توش عجله ی مشق های مونده باشه.

یا کینه های بچه ها.یا خنده ها.دلم واسه خنده های بچه ها و حرص معلم ها تنگ شده.

واسه تخته سیاه.واسه گچ.واسه درس جواب دادن.واسه نمره ی کم.واسه نمیره ی بیست.

واسه حرف های مدیر اول صبح.واسه زنگ تفریح و بوفه.واسه حرفای مسخره ای که سرگرمش بودیم.

چه راحت گذشت.

یه جایی خوندم:چه دیر میفهمیم زندگی روزهایی بود که برای گذشتنشان لحظه شماری میکردیم.

هر سال واسه رسیدن تابستون لحظه شماری میکردم اما نمیدونم چرا امسال اینقدر مدرسه رو دوست

داشتم.کلاس ما کلاس درس نبود.کلاس خنده بود.کلاس شیطونی های شیرین.

واسه دعوا های به یاد موندنی.

و همه خاطرات من هستن.

دوست داشتم بازم پیش همکلاسی هام میشستم.آره رفتن.

همه دارن میرن.یکی شهرش وض میشه و اون یکی خونش و اون یکی مدرسش.

شاید منم برم.شاید معلمایی که دوسشون داشتم برن.

و تا ابد یک چهره و یک خاطره و یک اسم از اونا تو یاد من بمونه.

شاید یه روزی ببینمشون که موهاشون سفید شده باشه.

شاید دیگه نبینمشون.شاید اگر دیدمشون اونا روشون رو برگردونن تا بهم سلام نکنن.

مدرسه رو دوست دارم.تازه فهمیدم.

آره!هیچ سالی مثل اون یکی نیست.شاید واسه من تا ابد همین سال تحصیلی دوست داشتنی بمونه

اما...

دوباره دوست دارم با بچه ها سر خنده خنده در کلاس رو بشکونیم

دوست دارم بازم تو صف بوفه همدیگه رو کتک بزنیم

دوست دارم بازم گچ ها رو تقدیم کنیم به پشت مانتوی دوست عزیزمون

دلم میخواد بازم وقتی معلمی نمیاد شلوغ کنیم و شلوغ کنیم  و شلوغ کنیم

دوست دارم لحظه هایی که گذشتند

میگن هرچه به ادم بیشتر خوش بگذره سال زود تر میگذره

ای کاش اینطوری نبود.کاش سختی ها زود گذر بودند و شادی ها موندگار

خوردن ساندویچ و آلوچه و چیپس زیر میز رو دوست دارم

پیچوندن معلما رو دوست دارم

اذیت کردنشون رو و بعد خندوندنشون

من دوستام رو دوست دارم

دست روزگار اونا رو ازم میگیره.میبره به یک جای دیگه و من بازم تنها میشم و بازم تنفر از مدرسه

دوست دارم بازم دفترامون رو عوض کنیم و به معلم نشون بدیم

دلم میخواو  بازم زنگ تفریح هل هلکی مشقامون رو بنویسیم.درسامون رو بخونیم.

دوست دارم بازم بقیه کلاس ها به دوستیه ما حسرت بخورند

دلم واسه لحظه هایی که به دوستامون درس میرسوندیم تنگ شده.

وقتی جلو معلم قرمز میشدند و علامت میدادن.

وقتی یک مشت گچ کلاس بر سر دوستامون فرود میومد

من خاطراتم رو دوست دارم.من معلم هام رو من دوستام رو من خنده ها و گریه هام رو من گذشتم رو دوست

دارم

من سال تحصیلی گذشته رو دوست دارم.

شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:8  توسط پانیذ  | 

بهار

سلام بچه ها

میدونم خیلی وقته که نبودم واقعا من رو ببخشید.از ۳ ماه بیشتره آپ نکردم ولی به بزرگی خودتون ببخشید.

اومدم مثل همیشه از گذشته بگم.

از دقیقا یک سال پیش.سالی پر بار.سالی که شاید تو ذهن بیشتریامون بمونه و شاید هممون.

دقیقا یک سال پیش داشتیم با خنده های سلام بهاری حال میکردیم و فکر این روزا نبودیم.

شاید بهتر باشه اینجوری بگم که ما هیچ وقت تموم شدن بهار ۸۷ و رسیدن تابستون رو باور نکردیم.

حالا جدا بر این که حقمون این نبود که ۳۱ اردیبهشت با نبود کیوان برنامه تموم بشه و با قول برگشتی

دوباره بعد از امتحانا صحنه رو ترک کرد.دوربینا خاموش شد و شاید دیگه هیچ وقت اون دوربینا تو اون

استودیو صورت شاد و شیطون دوتا از بهترینا رو ندیدن.ما هم دیگه دوستیه گرم و نزدیک اونها رو ندیدیم.

هیچ وقت.حتی وقتی که بوم سفید بود.

یه شب تو نیمه های پاییز باری دیگه واسه همیشه رفت.این دفعه بی خبر.بی خداحافظی.لا اقل خیالم

راحته هنوز چشم به راه همون بعد امتحانام و دیگه وعده ی دیگه ای به دلم ندادم.

شاید بعد از سلام بهار دیگه فراموش شد.شاید بعد از ناراحتیای خرداد که مدرسه واسه ۳ ماهی بسته بود

با برگشتمون حرفی از اون روزا نشنیدیم.دیگه حرف اونا قدیمی بود و اگه از اونا حرفی میزدیم انگشت نمای

همه میشدیم.سکوت کردیم.ساکت و بی صدا توی حریم دل های منتظرمون فریاد کشیدیم و صدایی

ازبغز گریه هامون سر ندادیم و گریه رو با خیسی صورت تجربه کردیم.

هر وقت به اینترنت وصل بودیم به همه وبلاگ ها سر میزدیم تا نکنه دوباره برگرده و بی خبر باشیم؟!

گوشه کنار شهر دلخوشیمون چند تا مجله بود که دیگه آخر از ناراحتی و حساس شدن مادر پدرامون

شاید اون ها رو هم بی خبر خریدیم.نه این که دروغ بگیم فقط نگفتیم.

نوشتیم و با هم گریه کردیم.خنده هامون رو به گوش هم رسوندیم و با هم خنده سر دادیم.

و تمام ما جزعی معثر بودیم در این که با سرچ کردن اسم محسن افشانی تعداد زیادی وبلاگ و عکس

نمایان بشه.حتی ساکت ترین و کم مطلب ترین های ما بی اثر نبودن.

چه روز ها و شب ها گذشت.چه خاطراتی رو دوره کردیم.چه جاهای بی جا حرف دلمون رو زدیم و بی آبرو

شدیم.چه دلشکسته شدیم وقتی با گذشتن ۲۰ دقیقه از  دوازدهمین روز ماه محبوب همه چیز رو فهمیدیم

و چه سخت بود براش جلوی دوربین گریه کردن.و ما از ناراحتیه اون گریه کردیم.

قبل از این که حتی اسمی از ترانه مادری به گوش کسی برسه این فقط ما بودیم که چشم انتظار

تابستون ۸۷ بودیم.و چه تبلیغ ها کردیم.

چه قدر انتظار فیلم سینمایی کشیدیم و آخر چیزی جز چند دقیقه ندیدیم.و چه گذشت بر ما.

چه روزهایی گذشت.

بهار با غم تمام و تابستان به پایان رسید.پاییز مدرسه رو هدیه کرد و زمستون خشکی رو.و باری دیگه

بهار از سر رسید.

چه قلب ها میتپید.چه زمزمه های خدایا خدایا به گوش خدا رسید.و چه چشم هایی انتظار کشید.

و باری دیگه رسیدیم به نزدیکی ۱۶ اردیبهشت.

دوشنبه ای بود پر خاطره.

با کتاب معنی گرفت.کسایی که رفتن خندیدند و مایی که نرفتیم...

حاصلش شد گذشتن یک سال.تا سر برگردوندیم رفت.گفت میره.گفت دیگه بازیگره.

روش نشد بگه ولی میدونست میفهمیم.

با حرف های شیرین گفت مجبور شده.دانشگاه و فیلم ها رو بهونه کرد.

اما خواست بدونیم وقتی ۱۹ سالش تموم شد دیگه نوجوونا ارزشی واسش ندارن.

شاید اشتباه فکر کردم ولی....

چه کنم که هر ثانیه این رو با خودم تکرار میکنم.

الان هم آخرین دقایق ۱۲ اردیبهشت یا بهتره بگم روز معلمه.

چند ساعت دیگه ۳ روز میمونه به بازگشایی در های مصلی به سوی دوست داران کتاب.

یه بار دیگه ثانیه ای میرسه که ۱۶ اردیبهشت ۸۸ هم به جمع خاطره ها بپیونده.

و حالا یک ساله که ما چشم به راهیم.و هیچ خبری از تمومی امتحانا نیست.

یک سال گذشت اما...

شاید باری دیگه برگرده.

امشب نمیدونم جرا با دیدن این قالب احساس کردم یاد دکور سلام بهار می افتم

واسه همین  زود اون رو گذاشتم واسه وبلاگ.

در موردش نظر بدین

رضای خدا نیست ین دل شکسته رو زیر پاتون له کنین.پس تنظر بدین

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط پانیذ  | 

چه زود ...

سلام به همه ی شما عزیزا

باورتون میشه؟درختای خشک و بی جون زمستونی دیگه رنگ سبز بهاری گرفتن

باورتون میشه به همین زودی تقویم از ۱/۸۷ به ۱/۸۸ برسه؟باورتون میشه این همه خنده و غم به این زودی

رنگ خاطره بگیرن؟کی باورش میشد عمر اینقدر زود گذر باشه؟کی باورش میشه زندگی به این زودی

بگذره؟خوبیاش بره و ناراحتیاش بمونه؟خوبا برن و بدجنسا بمونن.شاید ۸۷ و ۸۸ برای خیلیا بی تغیر باشه

یعنی هیچ اتفاقی واسشون نیوفتاده باشه.اما من با اطمینا کامل میگم که شاید هر چی عمر کردم این همه

خاطره و ماجرا نداشت که تو ۸۷ اتفاق افتاد

نزدیک ۱۴ ساعت از این سال باقی مونده.سالی که من توش من شدم.من اینی شدم که اینجام.من

قبل از ۸۷ زمین تا آسمون با الانم فرق داشتم.همیشه خداحافظی واسم تلخ بود.مخصوصا از همچین سالی

که واقعا دوسش دارم.حرف درستیه:۸۷...یک سال شیرین

شیرین و تلخش مهم نیست.این مهمه که داره میره.هیچ تاریخی بر نمیگرده.هیچ تاریخی.شاید اشک از

چشم روونه بشه اگه بگن عمر همینجوری میگذره.سال خوبی داشته باشین.من که امیدوارم ۸۸ خجالت

زدم کنه که اینقدر از رفتن ۸۷ ناراحت بودم

۸۸ هم سال خداست.۸۷ هم همینجور بود.دلم نمیاد بگم داره میره.اما انگار واقعیت اینه

سالی سرسبز داشته باشین.سر سفره ی هفت سین آرزو کنین همه ی دوستا بازم دور هم جمع شن

دعا کنین بازم دوستا با هم بخندن و رو چمن های سبز و خیس بهاری بدوئن.آرزو کنین ۸۸ سالی باشه

به شیرینی عسل.نه کسی بره و نه غمی بیاد.دعا کنین ۸۸ سال پر ماجرایی باشه درست عین ۸۷

دعا کین ۱ سال بعد همه از تموم شدن ۸۸ ناراحت باشیم

سرسبز و بهاری باشین.شاید جا داشته باشه این جمله ی از یاد رفته رو تو آستانه ی بهار ۸۸ بنویسم

ما تعبیر رویایی هستیم که دیروز برای فردا دیده بودیم

پس سلام بر امروز

سلام بر بهار و سلام بهار

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:12  توسط پانیذ  | 

زندگی گذشته ای بود که گذشت

هنوز که هنوزه در انتظار شبی روزم را تا پایان میبرم که منتظرش هستم

خودم نمیدونم انتظار دیدن و شنیدن چی رو دارم.اتفاقی که منتظرشم چیه.هنوز وقتی به ماه نگاه میکنم

انتظار دارم مثل همیشه نسیم شبانگاهی صورتم رو نوازش بده تا چشمام رو ببندم.دلم میخواد روزای

گذشته برگرده.بیاد و دیگه نره.بمونه.بشه با هر لحظش عطر دوستی و بهار و خوشبختی رو حس کرد.

بشه بر این باور بود که خیلی خوشبختم.بشه تو اردو با تمام وجود خندید و با تمام وجود خوشحال بود.

بشه تو روزای گذشته مثل یه بچه خوشحال بود و از همه چیز لذت برد.بشه از دست داده ها رو تو دست

بگیرم و سعی کنم لحظه های از دست رفته رو با قدرت هرچه تمام تر تو دوتا دستام نگهدارم

.روزایی که با قشنگی ورق خورد.چرا از یاد رفت.چرا...چرا با تاریخ یکی شد.چرا سعی نکردیم از روزگار

پسشون بگیریم.چرا هوای بهاری رو به باد پاییز فروختیم و احساس کردیم از این معامله سود بردیم؟

چرا سعی میکنیم وجودمون رو فراموش کنیم؟وجودی که از نبود این لحظه ها زجر میکشه.وقتی حتی

لحظه ای از بهار رو تجسم میکنم دلم میلرزه و چشام خیس میشه و دلم میگیره.وقتی به آسمون

نگاه میکنی و غروب دلگیر رو میبینم فراموش نمیکنم که یه روز تموم با ارزوی یه غروب میگذشت.غروبی که

از نظر من خوشبختی،نوجوونی،دوستی،صمیمیت،بهار،گل،لبخند،خنده،گاهی غم و گریه تو اون معنی

میگرفت و لذت بخش بود.حتی گریه هاش هم طعم شیرین بهار رو داشت.۱ سال گذشت.چی برامون موند؟

کم کم یه بهار دیگه از راه میرسه.میاد و جای بهار قبلی رو میگیره.سال عوض میشه و ۸۷ با تمام ماجرا هاش

و با تمام اتفاقا و آدمای محبوبش و اتفاقای دوست داشتنی و تلخش تموم میشه.۸۷ واسه خیلی ها پر

ماجرا بود.واسه خیلی ها مثل قبل بود.خیلی ها معنی لبخند رو هدیه گرفتن.خیلی ها مزه اشک رو با

زندگیشون مخلوط کردن.خیلی ها رفتن.کوچولوها اومدن.همه یکی یه سال بزرگ شدن.یه دفتر

خاطرات پر شد و رو دفتر خاطرات ۸۶ قرار گرفت.هوز هم با شنیدن یه آهنگ،دیدن یک عکس،شنیدن یه جمله،

دیدن یک خواب حتی کوچیک میتونه رنگ لحظم رو عوض کنه.من تابستونم،پاییزم و تا نیمه ها زمستون ۸۷ رو

با بهارش نوشتم.سعی کردم بهاری باشم و فکر کنم هیچی عوض نشده.اما تو این اوهام تنها خودم شریک

و بازیگر نبودم.۸۷ واسه من سال پر باری بود.من لبخند هدیه گرفتم و با یاد لبخند ها گریه رو با طعم زندگی

مخلوط کردم.خیلی از دوستا و کسایی که الان میشناسمشون تو ۸۷ اومدن و تو ۸۷ هم تنهام گذاشتن.

خدا رو شکر میکنم که این رفتن به معنی مردن نیست.فقط رفتن و من رو تو خودم تنها گذاشتن.کسایی

که چه بودن و چه حالا که نیستن تمام وجودم رو سرشارشون کردن.تنها فرق بودن و نبودن دو اصل اساسی

گریه و خندست که ۳۶۰ درجه با هم متفاوتن.آدم میتونه با یکی بخنده.اما میتونه با یاد همون کس گریه کنه.

گذشت.رفت و تموم شد و جاش هم تو ۱ چهارم اول دفتر خاطرات قرار گرفت.اما از نظر من زندگی چیزی جز

روزهایی که گذشت نبود.خوشبخت بودیم.خوشحال بودیم.نوجوونی رو تجربه کردیم.زندگی میکنم،با

امید برگشت زندگی دوباره.امیدوارم زندگی واقعی و لبخند و شادی،مزه واقعی گریه تو آیندمون جا بگیره

بهاری دوباره برسه و سرشار از شادی جای غم ها رو بگیره.شادیم به یاد شادی های قبل و به امید

شادی های بعد.اما ۸۷ با این همه خاطره و اتفاق چه جوری فراموش میشه؟کی میتونه اشک هایی که

مقابل خنده ی یه مرد سنگ دل رو به رو دوربین ریخته شد رو فراموش کنه؟کی میتونه رفتن بی دلیل و

بی خبر و بدون خداحافظیش رو فراموش کنه؟کی میتونه اسمش رو فراموش کنه؟کی میتونه باورکنه

که این خودشه که گفت میرم اما دوباره برمیگردم.کو؟کجاست؟برگشت؟مگه نگفت دوستون

 دارم؟دوستمون داشت؟دیدمون؟برای نظرمون ارزش قایل شد؟ما رو چقدر دید؟چقدر ما رو فهمید؟

رفت.ما رو ندید.چه کسایی که دوسش داشتن.چه افرادی که علیه اون حرف زدن.ما رو ندید.کاری کرد

که با خودش شد.اشک های بی گشناهش اجازه نداد اشکی رو در نیاره.اجازه نداد از اونی که اونجا نشست

تقلید نکنه.رفت اما من امیدوارم خدا لطفی کنه و همه چیز رو بر اون آشکار کنه.از احساس ما گرفاته تا

روزای گذشته.از وجود همکارش و دوستش گرفته تا اونی که گریش رو در اورد.من در تمام این مدت

که همه چیز رو بهاری ساختم تو ذهنم بود.امیدوارم بتونین بهم جواب بدین.اونم اینه.همه عوض شدن

سال،آدما،معلما،سنمون،و....

پس چرا ما عوض نشدیم

ممنون که خوندین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:31  توسط پانیذ  | 

بازگشتی پس از تاخیر

                   بسم الله الرحمن الرحیم

سلامی دوباره به تمام شما گلا

آخرین سلامی که بهتون دادم یه سلام تابستونی بود

حالا هم یه سلام زمستونی

هرچند که امسال زمستون هوای بهاری داره اما به هر حال

میدونم بعد از خوندن این پست افراد مزاحم زیادی منتظرن تا با حرف ها و لحن بدشون من رو ناراحت کنن

من تسلیمم.بعد از اون اتفاق اتفاق هایی تو زندگیم افتاد که به کلی به هم ریختم

اگر نزدیک ۵ ماه به این وبلاگ سر نزدم من رو ببخشید

تمام این مدت دنبال یه حرف واسه گفتن بودم

این وبلاگ همونجوری که از اسمش پیداست واسه محسن افشانی ساخته شده

وقتی اون نیست منم هیچ دلیل و هیچ موضوعی واسه نوشتن نداشتم

ولی دل رو زدم به دریا و گفتم هر جور شده باید بیام و تاخیر طولانیم رو به آخر برسونم

یادش بخیر

به همین سادگی یه عید و یه بهار دیگه نزدیکه

در صورتی که من یکی هنوز تو حال و هوای اول سالم

همین جوری آدم از چرخه زندگی عقب میمونه

بعد از این همه مدت حرفی واسه زدن ندارم

یه شعر نوشتم تقدیم همه گلایی که این پست رو میخونن:

زندگی برای ما اسمی قشنگه
زندگی با خاطره هامون قشنگه
زندگی یهو میشه بهار بی گل
زندگی برای ما همین قشنگه
زندگی واسه ی هر کسی یه رنگه
زندگی برای هر روزش قشنگه
هر روزش یکی میاد تو نزندگیت
یکی میره جاش رو میگیره دیگری
زندگی یعنی یه جور مهربونی
این که بری اما تو یادش بمونی
زندگی آیندمون گرو یه توست
زندگی عمر من فدای توست
زندگی راه درازه
زندگی همش نیازه
زندگی یعنی یه جور غم
زندگی همین قشنگه
زندگی تو دریای آرزو هام
من رو فدای سادگی هام کرده
زندگی تمام عمره منو
فدای واژه ی ای کاش  کرده
زندگی تمام عمرم رو گرفت
زندگی یه واژه ی تلخ
زندگی یعنی یه رویا
زندگی یعنی یه لبخند

امیدوارم من رو به خاطر تاخیر طولانیم بخشده باشین

                   پانیذ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:33  توسط پانیذ  | 

تو ماه رمضون فهمیدم اونقدرایی که فکر میکردم بدشانس نیستم

تو ماه رمضون فهمیدم اونقدرایی که فکر میکردم بدشانس نیستم

میدونین چرا؟

نمیدونین دیگه

تو این ماه به چیزایی برخوردم که خیلی دوسشون داشتم ولی عمرا همینجوری میدیدمش

مثلا همین ماه محبوب

من همیشه اون ساعت پای اینترنت بودم

اما روز اول ماه رمضون حالش رو نداشتم

تا اون روز روزه نمیگرفتم

یعنی تنبلیم میومد

وقتی محسن رو تو ماه محبوب دیدم دهنم ۳ متر باز موند

وقتی دیدم خدا این کار رو برام کرد و محبتش رو از همیشه واضح تر حس کردم به خودم گفتم:

تو دیگه غلط میکنی روزه نگیری

واقعا روزایی که روزه گرفتم یعنی تمام ۸ روز تا امروز ثمرش رو دیدم

مجله هایی که عمرا میشد پیدا کرد

چیزایی که در حال معمول عمرا بهشون بر میخوردم

اصلا همین امشب

داشتم فیلم تماشا میکردم"مثل هیچ کس"

بی اختیار دستم خورد رو دکمه ۵

کی رو دیدم؟

دیدم محسن و سیاوش رو به روی مردم نشستن

جشن رمضان

به خدا اگه به خودم بود عمرا میزدم کانال ۵

خیلی وقتا با خیلیا سر محبت کردن قهر میکردیم

یعنی اونا قهر میکردن

مثلا ۳ هفته پیش که محسن و سیاوش تو سفر بخیر مهمون بودن

ظهرش به یکی از فامیلامون که همسنمه اس.ام.اس کردم که ببینه

اونم گفت آبرو مجلو همه رفت و قهر کرد

به جون خودم یهو زنگ زد و خوش و بش

اصلا انگار نه انگار که قهر بوده

خلاصه خیلی خیر دیدم

دیگه غلط بکنم روزه رو ترک کنم

از من به شما نصیحت

اگه روزه نمیگیرین و نماز نمیخونین و به گداها کمک نمیکنین و کلا بی خیالشونین

یه بار امتحان کنین

به خدا موجزش دهن آدم رو ۵ متر باز نگه میداره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:30  توسط پانیذ  | 

بازی

 

 

 

مغز شما چند سالشه؟

ابتدا روي لينك زير كليك كنين.

بعد دكمه استارت رو بزنين.

بعد از يك آماده باش 3 2 -  1 بايستي جاي اعداد رو كه چند لحظه نمايش داده مي شه به خاطر بسپارين و روي جاي اون ها به ترتيب از كم به زياد كليك كنين!!!

بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عكس العمل و درستي اون محاسبه و نمايش داده مي شه !!!

http://flashfabrica .com/f_learning/ brain/brain. html

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:27  توسط پانیذ  | 

اول فکر نمیکنی آخری هم هست

اول که یه چیزی رو دوست داری

اول که یه چیزی شروع میشه

فکر نمیکنی یه روزی خداحافظیی هم هست

خداحافظیی تلخ با خاطرات شیرین

وقتی که تازه ثانیه آخر دلت میگره و بغزت میترکه و تمام خاطرات یادت میاد

از اول تا آخر

حتی حرفایی که تو زمان خاطرات بوده

به همه فکر میکنی و بعد گریت میگیره

وقتی که تیتراژ پخش بشه احساس تنهایی وجودت رو پر میکنه

وقتی که حس میکنی با اونا زندگی کردی

وقتی میفهمی که باید از این به بعد با خاطراتش زندگی کنی

هیچ ساعت در هیچ تاریخی برگشته نمیشه

شنبه ها میان و میگزرن اما دلیل بر این نیست که تاریخ ۳ سال قبل هم تکرار بشه

هر دفه به خودمون گفتیم از این به بعد....به کجا رسیدیم

بیا از این به بعد بگیم از حالا

میگن هر اتفاقی یه تجربست که دیگه تکرارش نکنی

اما ما هر روز پا در جای دیروز میذاریم

باز هم قدر لحظه ها رو ندونستیم و ترانه مادری هم تموم شد

غم ما کم نشد که زیاد شد

بریم و ببینیم با کولبار حسرت دیروز و امید فردا خاطراتمون رو تا کجا میبریم و آخر سر چند تا خاطره واسه

گفتن داریم

براتون یه سری عکس از ۲ قسمت آخر ترانه مادری گذاشتم

امیدوارم باز کنه

اگه خواستی ببینی برو تو ادامه مطلب

اگه تونستی یه لطفی هم بکن اگه بوم سفید یکشنبه رو کامل دیدی از ساعت ۳۰/۱۰ به بعد چی شد

نظر یادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط پانیذ  | 

خدا رو شکر

سلام بچه ها

ببخشید دیر آپ کردم

یه سفر کوتاه رفته بودم که برگشتم

خدا رو ۱۰۰ هزار بار شکر کنم کمه

پنجشنبه محسن و سیاوش رو تو تلویزیون دیدین؟

سفر بخیر

خدا رو شکر

نه سیاوش مغرور شده بود و نه محسن

جفتشون همونجوری بودن که میخواستیم باشن

ولی من محسن رو خیلی دوست دارم

اینقدر زیاد که تو اون چند دقیقه ای که داشت حرف میزد فقط نگاش میکردم و به صداش گوش میدادم

اصلا نفهمیدم لباسش چه جوری بود

چه رنگی بود

فقط فهمیدم که رنگش روشن بود

بین سفید و کرم و لیمویی و آبیه خیلی کمرنگ مونم

سیاوشم که یه بلوز سفید پوشیده بود و یه کت سیاه هم روش

به خدا ماهایی که طرفدار محسن هستیم اصلا با طرفدارای سیاوش مشکلی نداریم

تمام خونواده خود من طرفدار سیاوشن

دختر عموهام برنامه رو ندیده بودن

اما دوستشون که دیده بود بهشون گفته بود که محسن افشانی خیلی بد حرف زده و بی تربیته

من هم دیگه نتونستم چیزی نگم

نشستم و با حوصله هرچیزی رو که از محسن و سیاوش میدونستم رو گفتم

گفتم مادربزرگش هم سر سکانس فوت مادجون فوت کرده

گفتم پدربزرگش تو سلام بهار فوت کرده

گفتم که نتونسته تو هیچ کدوم از مراسم شرکت کنه

گفتم سیاوش خیلی کم حرفه و محسن به جای اون حرف میزد

گفتم که سیاوش بزرگتره

گفتم که با هم دوستن

خستتون نکنم اینقدر گفتم که راضی شدن که محسن بی ادب نیست

قربونش بشم دیدین چه ناز شده بود!

مثل همیشه شیطون

همونجوری هم که انتظار داشتیم سیاوش هم خیلی آرومه و هم احساساتی

به قول محسن آخی چه احساساتی اشک تو چشش حلقه زده

امیدوارم دیده باشینشون

امیدوارم نظر همه درمورد محسن و سیاوش عوض شده باشه

البته خونواده من که یه ریز از محسن بد میگن و طرفداریه سیاوشو میکنن

من هم اصلا خودمو خسته نمیکنم و براشون توضیح نمیدم چون نمیخوان باورکنن که زشته جلوی کسی

نباید از کسی که دوسش داری بد گفت

امیدوارم از این به بعد کسی نه از محسن و نه از سیاوش بد نگه

بخواین نخواین

بگین نگین

حرص بخوریم نخوریم

محسن و سیاوش همینین که دیشب دیدیم

نزاریم دوستیشون بهم بخوره

حیف این رابطه است

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط پانیذ  | 

اطلاعیه

سلام دوستای گلم

فکر کنم بیشتریاتون بدونین که من یه وبلاگ دیگه هم دارم

اونجا یه عطلاعیه مهم گذاشتم

حتما برین و نظر بدین

منتظرم

             http://paniiiiiiiz.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:33  توسط پانیذ  | 

بهترین فیلم

به نظر من بهترین فیلمی که تا حالا دیدم همین ترانه مادریه

دلایلش خیلی زیاد که بعضی هاش رو میگم:

۱-اولین فیلم محسن افشانی

۲-نمیشه فهمید در قسمت بعدی چی میشه

۳-هنرمندان خوب و با تجربه در این سریال بازی میکنند

۴-هر شب و به مدت کم پخش میشه و هم زود تموم میشه و هم زود به قسمت بعد میرسی

۵-سیاوش خیرابی واسه خودش کلی طرفدار پیدا کرد

۶-طرفدارای واقعیه محسن افشانی مشخص شدن

و.....

به نظر شما خوشحال کننده نیست که مجریی که تا چند وقت پیش فقط نوجوونا میشناختنش و طرفدارش

بودیم الان کسی شده که همه میشناسنش

حالا قنگ یا بد بازی کردن به کنار

خیلی حال میده وقتی تو جمع میگن آره پویا نظری من بگم محسن افشانی!

تو جمع همه چیز رو راجع بهش بدونی

همه بیان و بگن این پویا نظری چی؟چذرا؟کیه؟و ما هم همه ی جواب ها رو مثل استادا میدیم

همیشه خوشاینده که از بقیه بیشتر بدونیم

بیشتر وبلاگ های محسن افشانی به سیاوش خیرابی تغییر دادند و ما از اون لحاظ همه چیز رو راجع به ایشون هم میدونیم

البته نه به اندازه محسن افشانی

من اگه شماره شناسنامه و کد ملیه محسن رو پیدا کنم همه چیز رو فهمیدم!

اینجوری هم بده!بنده خدا کسایی که میرن تو حرفه هنر همه جیزشون رو میشه

حالا که مادرجون مرد

حالا که فرخ با زنش دعوا کرد و فکر میکردیم تلاق بگیرن

حالا که فرخ اومد به خونه باغ

حالا که عکس ها رو بهرام دیده

حالا که فرخنده مهربون شده

حالا که قراره واسه پویا زن بگیرن

حالا که پویا نظری حالش خوب شد

و ما هیچکدوم رو نمیتونستیم حدس بزنیم جز این که اون وسطا فهمیدیم که برادرن

شما میگین آخر فیلم چی میشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:16  توسط پانیذ  | 

اگه دلت واسه.....تنگه بخون

من کسی رو زور نکردم که بخونه

دلم خیلی پره و الان که شروع کردم این متن رو بنویسم ساعت ۱۲ شبه

اگه دلت واسه روزای سلام بهاری تنگ شده و میخوای بدونی نظر بقیه چیه برو تو ادامه مطلب

من اصلا دوست ندارم بعد از کلی نوشتن به نظرای ضدحال بر بخورم

کسایی که دلشون واسه سلام بهار یا خاطرات تنگه بیان تو و به حرفای من نمره بدن

اگه خواستن کنار نمره یه نظر هم بدن

راستی شنبه ظهر ما برق نداشتیم

محسن بود یا نه

ممنون میشم اگه بگین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:45  توسط پانیذ  | 

نمیدونم پست چندمه

نمیدونم پست چندمه

باید ببخشید

تو وبلاگ دوست نازنینم ندا جون خوندم که بهرام قراره یکی رو بکشه

من که میگم اگه فیلم ایرانیه باید تا آخرش معلوم باشه

حالا این فیلم خیلی فرق میکنه

هیچکدوم فکر نمیکردیم که مادرجون بمیره ولی مرد

هیشکی فکر نمیکرد که فرخ به خونه باغ بیاد ولی اومد

حالا من میگم پویا حالش بد میشه و بستری میشه

بهرام هم سر قیرت میاد و میره فرهاد عسگری رو میکشه

معقولش هم همینه چون کسی رو به جز اون دم دست نداره

پویا که تو بیمارستانه

آرمین که کاری نکرده

فرخ و لیلا و فرخنده و سینا هم که محاله

سمیرا رو هم که کاری نکرده که بهرام بکشتش

فقط میمونه فرهاد عسگری که احتمالا توی بیمارستان به بهرام میگن پویا برادرته و بهرام هم که برادر

بودنشون رو میشه سر قیرت میاد و میره با فرهاد عسگری دعوا میگیره و عمد یا غیر عمد فرهاد رو میکشه

اگه این کارو بکنه همه حال میکنن

مگه نه؟!

نظر شما کیه

به نظر شما هم فرهاد کشته میشه؟

راستی من میگم احتمالا فرخ به فرهاد گفته که پویا رو ببره پارتی

شما چی میگین؟

ادامه داستان را در فردا شب ببینید

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط پانیذ  | 

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام سلام سلام سلام

خوبین؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟مامانبزرگ؟بابا بزرگ؟

درس و مشقاتونو نوشتین اومدین پای اینترنت؟

من دیگه دارم سعی میکنم شاد باشم میدونین چرا؟

نمیدونین دیگه!

به آرزوم رسیدم

حداقل یکی از موئزلات زندگیم کم شد

همین دوستم

دوستیه ما مدت ها لق و تقبود و با شروع شدن سلام بهار ما هر دومون دوست داشتیم درمورد محسن با یکی حرف بزنیم

بماند که من به زور نشوندمش پای سلام بهار و شد طرفدار

و وقتی اون رفت طرف سیاوش خیرابی دوستیمون تموم شد

باید ممنون محسن باشم

اگر محسن نبود میدونین چی میشد؟(در مورد خودم)

۱-اراده نمیکردم که یاد بگیرم که وبلاگ بسازم

۲-اگر وبلاگ نمیساختم با هیچ کدوم از شماها آشنا نمیشدم

۳-دوستیم با نهال برای مدتی هم که هست شیرین نبود

۴-نظرم در مورد جنس مخالفم عوض شد(نه به شدت ولی دیگه مثل قبل نمیتونم نفرین کنم)ببخشیدا

۵-ماهوارمونو به خاطر بوم سفید به زور و با هزار مکافات راه نمینداختم

۶-با اینترنت سر و کار نداشتم

۷-از تابستونم مسخره استفاده میکردم و کلاسام هر ساعتی بود بودن

۸-معاشرتم مثل قبل مسخره و با رو در واسی بود البته اینو باید ممنون سیاوش خیرابی و مجله باشم

۹-دوباره با نهال دعوا نمیکردم

۱۰-الان شاد نبودم

و خیلی دلیلا ی دیگه که باید ممنون محسن افشانی باشم

خوب من زفتم از تو یه وبلاگ یه شعر باحال درمورد برق گیر اوردم

برین ادامه مطلب بخونیننش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:54  توسط پانیذ  | 

زندگی

قبل از هر چیز خدا که همه ی این زیریا با وجود اون امکان پذیرن

اول از همه زمین که روشیم

دوم آبی که همه جا با اون سر سبز میشه

سوم هوایی که باهاش نفس میکشیم و زنده ایم

چهارم نور گرم آفتاب که با گرماش صورت رو نوازش میده

پنجم بارونی که قطره هاش مثل اشک رو سر زمینیا میریزه

ششمی برف که فصل زمستون رو متفاوت میکنه

هفتمی ابر که روی زمین مه درست میکنه و گاه و بی گاه جلوی نور خورشید رو میگیره

هشتمی باد که برگا رو از درختا میکنه

نهمی سلامتیه

دهمی جونه که خدا بهمون داده که با هاش این ها رو حس کنیم

اما ۱۱ وجود نداره

یعنی داره اما شناخته نشده

اگه میتونی دلیل ۱۱ رو بگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:33  توسط پانیذ  | 

باختن

باختن همیشه هم تلخ نیست

تنها زمانی تلخه که در شروع فکر کنی برنده میشی

زمانی تلخه که اول فقط به شانست تکیه کنی و بگی من میبرم و هیچ کاری برای برد نکنی و در آخر بگی حق من این نبود

زمانی تلخه که برای رسیدن به هدفی اونقدر سعی بکنی تا برنده بشی اما میبازی

زمانی که فقط انتظارت اینه که به مقصد برسی

زمانی که تو دور و بریات کوچیک بشی و همه دیگری رو به رخت بکشن

زمانی هم تلخ نیست و برات مثل قند شیرینه

مثلا زمانی که به اسرار میری سر یه کاری

وقتی تهش میبازی اصلا برات تلخ نیست چون از اول هدفی نبوده

انگیزه ای نبوده

مقصد معلومی نبوده

در این مواقع آدم حس خوبی داره

این حس خوب برای شکست نیست برای اینه که فکر میکنی دماغ کسی رو که وادار به این کارت کرده رو سوزوندی

بعضی وقتا هم اینقدر برات شیرینه که خدا رو شکر میکنی

ولی اگر برات خیلی تلخ باشه شاید مدت ها رو به دیوار بی کسی زل بزنی و با هیچ کس حرفی نزنی

زمانی که برای رسیدن به هدفت خیلی زحمت کشیده باشی این شکست تلخ تره

اما مابین این دو حالت شکست یه حالت دیگه هم هست

زمانی که دوست داری ببری ولی استرس داری و وقتی میبازی خوشحال میشی اما در واقعیت دلت کبابه

زمانی که برای رسیدن به یه چیزی هم زحمت کشیدی و هم نکشیدی

یکی زورت کرده اما خودت هم از اون کار بدت نمیومده

درست زمانی که چشم به راهی که ببری...میبازی

من الان اون وضعیت آخریم

تو الان تو کدوم وضعیتی یا دوست داری باشی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط پانیذ  | 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

خاک توسرش کنن

میدونین کی رو میگم!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همین دختره پانیذ که خودشو دختر عموی محسن معرفی کرده

دویاره رفتم تو وبلاگه دیدم چه چرت و پرتایی نوشته

فقط تونستم یاد روزایی بیوفتم که دوستم هم بدتر از این دختره دروغ میبافت

سرم رو گذاشتم روی کفه  های دستام و اشکامو پاک کردم

نمیدونم چرا آدما اینقدر بی شعور و بی لیاقتن

اصلا بعید نمیدونم خودش باشه

همون دوستم رو میگم که سر همین داستان باهاش دعوا کردم و قهر و راحت

۲ ماه تموم داشت دروغ سر هم میکرد

وقتی میبینم مدرسه داره باز میشه اشکم در میاد

آخه دوباره میاد همین مدرسه

اگه بخواد بازم از این حرفا بزنه میرم پیش ناظم و......

تازه یه مدت بود از دست این نوع دروغای شاخ دار نفس میکشیدم

اصلا نوشته های دختره رو که میبینم حالم به هم میخوره

میخوام از وسط نصفش کنم

نه اینو

همه کسایی که با محبوبیت بازیگرا بازی میکنن

دیگه خسته شدم

نه آرزو میکنم یه سال به عقب برگردیم

نه آرزو میکنم محسن رو از نزدیک ببینم

نه آرزو میکنم محسن تو سینما بمونه

فقط دعا میکنم خدا این آدما رو یه درس جانانه بده و همه ی بدی ها از زمین پاک بشه

دیگه خسته شدم از بس که چپ و راست شایعه میسازن

و از همه بدتر اینکه میبینم آدمای ساده تر از من حرفاشون رو باور میکنن

و بدتر از اون اینکه این آدما تو خلوتشون به کارای بقیه میخندن

نمیدونم انگیزشون از شایعه پروندن چیه

این آدما مریضا

مریض رو حی و روانی

دیوانن و فقط میخوان بقیه را آذار بدن

فقط میگم

خدایا مریضا رو شفا بده

مریضا فقط تو بیمارستان و تو رخت خواب نمیستن

بیشتریاشون تو جامعه و پای اینترنتن

پس بیاین دسته جمعی برای درمان این نوع مریضا که آدما رو خراب میکنن دعا بکنیم تا خوب شن

آمین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 3:47  توسط پانیذ  | 

روز ها همیشه پر از خاطراتند اما....

روز های ما همیشه پر از خاطراتند

خاطره میتونه لحظه ای باشه که کنار خیابون منتظر ماشین وایستادی یا لحظات خوب دوستی

یا لحظه های تلخ که بعد یه مدت یه ورق روش میاد

اما ما ها هیچ وقت سری به اولای دفتر یا حتی صفحه ی قبل هم نمیزنیم

هر چی بگیم یه روزی فراموش میکنیم

در روی کره ی زمین هیچ انسانی وجود نداره که ثانیه به ثانیه ی زندگیش رو یادش باشه

اصلا تو بگو روز ۳/۴/۸۰ چیکار میکردی

نه من و نه تو هیچ کدوم یادمون نیست

حتی لحظات بزرگ زندگی هم از یاد میرن

وقتی یکی به دنیا میاد یا خدای نکرده میمیره...

مامان من حتی یادش نیست من چند شنبه و ساعت چند به دنیا اومدم

یه کی یادشه ۱۰ سال پیش فامیلش چند شنبه مرد؟!

ما لحظاتی به این مهمی رو فراموش میکنیم

میترسم از روزی که یادم نباشه الان چی میگفتم

میخوام وبلاگم رو نگهدارم و همیشه همه چیز رو توش بنویسم تا یه روزی با خوندنشون یه یادی به صفحات قبلی بکنم

اصلا تو یادته روز ۸/۲/۸۷ مضوع سلام بهار چی بود!!

ما داریم رو کاغذ راه میریم و چون از ورق خوشمون نمیاد از درس مدرسه هم بدمون میاد

همه کسایی که از نوشتن مشق لذت میبرن آدمای موفقین

ما صفحه رو دشمن میدونیم دریغ از این که زندگیه ما ورقه

اگه ترس از این نداشتم که یه روز کسی ورق های زندگیم رو بخونه همش رو رو یه ورق واقعی مینوشتم

ای کاش ورقا رو پاره نکنیم و همه رو نگهداریم

بهش فکر کنیم و سعی کنیم اونا رو فراموش نکنیم

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط پانیذ  | 

نظر سنجی

فکر میکنی در آینده به کدوم یکی از آرزو ها و مشکلات الانت بخندی

خوش حال میشم اگه نظرات این پست زیاد بشه

بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:30  توسط پانیذ  | 

خوش به حال بچه ها

خوش به حال بچه ها

عمو پورنگشون دوباره اومد اما سلام بهار ما چی؟!

همیشه دنیا باهام لج بوده

همیشه باید چشم انتظار پای شبکه یک میشستم

بچه که بودم برنامه های خردسال نیمه کاره تموم میشد

چند سال پیش فیلم اکوئیلا که خیلی قشنگ بود همون اولاش قطع شد

قبلش که عموپورنگ رو نگاه میکردم همش تو فصل مدرسه میرفت و هی برنامه قطع میشد

بعد کارتون باخانمان رو نیمه کاره ولش کردن

بعد هم سلام بهار به جای ۹۰ قسمت ۶۰ قسمت پخش شد

بعدش انتظار داشتم آستانه که شروع میشه محسن افشانی توش باشه چون تو سلام بهار محسن گفت دیدین بازم برمیگردیم

اما آستانه شروع شد با ۲ تا مجری یه زشت و درپیت(حال کردم دیدن طرفدار نداره ولش کردن)

در تمام اینا هم من پای تلویزیون نشستم و هیچ کدوم بر نگشتن

البته عمو پورنگ اینقدر دیر به دیر اومد که دیگه برنامش رو نگاه نمیکردم

می دونین از چی حرسم میگیره؟

دوشنبه زدم کانال یک که بزنم رو بی صدا که وقتی تیتراژ شروع شد ببینم

دیدم عمو پورنگ برگشته و بر عکس قبل با چه دکور بزرگی

اگه مجله جوانان امروز رو خونده باشین میدونین که نوشته دکور عمو پورنگ و سلام بهار یک قدمیه هم هستن

فهمیدم که دکور سلام بهار رو خراب کردن و انداختن سر دکور عمو پورنگ

حالا اگه ما بچه بودیم و طرفدار برنامه عموپورنگ عمو پورنگ ۱۰۰ سال دیگه هم بر نمیگشت

قول میدم اگه هنوز عمو پورنگ رو تماشا میکردم هیچ وقت شروع نمیشد

و اگه سلام بهار رو نگاه نمی کردم هیچ وقت تموم نمیشد

به امید روزی که ما هم مثل بچه ها به سلام بهارمون برسیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:33  توسط پانیذ  | 

محسن افشانی

سلام بچه ها خوبین؟

من رفتم یه عالمه عکس در اوردم

الان میذارم ولی زیاد مطمعا نیستم که باز بکنه

ولی با این امید میذارم که بازشون بکنه

راستی یه سوال

شما روزی رو که محسن به اسم گرفتن اشکالات کیوان در صحبت به ما دوتا وارد شد رو یادتونه

بعد پنج شنبه بعدش هم با هم سر صندوق پستی توافق کردن و برای ما موند

۱۹۳۹۵ خط خط خط تیره خط خط خط تیره ۴۵۴۵

اگه طرفدار محسن و کیوان هستی بگو چه احساسی به این جمله داری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:17  توسط پانیذ  | 

سفینه ها وجود دارن؟

سلام من خودم چنین چیزی رو ندیدم و نمیتونم باور کنم اما به ظاهر واقعی به نظر می آد

شما هم برین ببینی و نظر بدین که به نظر شما واقعیت داره یانه

به جون خودم اینو تو یه وبلاگ خوندم و از شدت تعجب اینجا نوشتم

و به جون هر کی بخواین فتوشاپ نکردم

نمیدونم این تصویر فتوشاپ هست یا نه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط پانیذ  | 

شده فکر کنی؟

تا حالا شده فکر کنی ای کاش میشد فقط یه ساعت دنیا به عقب برگرده؟

معلومه که حتی یه بار هم که شده این آرزو رو داشتین

الان یه جور....بچگی یه جور

شاید بچه که بودیم برای ندیدن یه کارتون گریه میکردیم و این آرزو رو میکردیم

حالا گریه نمیکنیم ولی خیلی ناراحتیم و تو خودمونیم

نمیدونم من اینجوریم یا شما هم اینجوری هستین

من الان آرزو دارم یه سال به عقب برگردیم

دوست داارم اگه زمان برگشت از کارای نکردم با خبر باشم تا مثل دفعه ی پیش نشه

اگه یه سال برگرده آرزو های من یکی که تا حد زیادی بر آورده میشه

من تو سالی که گذشت خیلی کارا کردم که الان پشیمونم

که از همه اصلی تر فیلم ها و از همه مهمتر برنامه های زنده هستن

اگه یه سال برگرده میخوام آستانه رو از اول ببینم

میخوام خانه ای با طرح نو رو از اول ببینم

میخوام برای لباس عیدم اون لباس آبیه رو بخرم

میخوام چهار خونه رو از اول ببینم(چهار قسمت اولش رو ندیدم)

میخوام تو مدرسه اینقدر درس بخونم که از اون شاگرد زرنگه جلوبزنم

میخوام برای تولذد عمم اون یکی گوشیه رو بخرم

میخوام برای عروسیه فامیلمون به جای آلبالویی اصلا پیرهن نمیگرفتم

میخوام تو تعطیلات دی که همش برف میومد درس بخونم

میخوام ما دو تا رو از اول ببینم

میخوام برای عیدم یه مانتو ی دیگه بخرم که به دردم بخوره و نره کناره کمد

میخوام برای عید با دختر عمو هام مهربون تر باشم تا مثل چند ماه پیش فراموشم نکنن

میخوام سلام بهار رو از اول نگاه بکنم و بعضی قسمت هاش رو ضبط کنم و از رو تلویزیون عکس بگیرم

میخوام ۱۶ ار دیبهشت نرم مدرسه و برم نمایشگاه کتاب

میخوام برای امتحانای ترم اینقدر بخونم که معدلم ۲۰ بشه

میخوام با شیوا دوست نشم

میخوام به نهال رو ندم

میخوام از لحظه هام بهتر استفاده کنم

ولی زمان هیچ وقت برنمیگرده

اگه یه روز زمان برگشت میخوای باهاش چی کار کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:27  توسط پانیذ  | 

اینو خودم گفتم

یه روز منتظر بودیم تا ثانیه ها زود تر بگذرن

اما حالا درست برعکس فکر میکنیم

یه روز ثانیه شماری میکردیم تا ۱۱ ساعت تموم بشه و دوباره مجریای سلام بهار بیان رو صفحه تلویزیون

و حالا دوست داریم اون لحظه ها برگردن و دیگه تموم نشن

الان از اون روزا گذشتیم

یه فرسخ با روزای بهاری فاصله داریم

اما هنوز به یاد اون روزا هستیم

الان باید بوم سفید رو نگاه کنیم بگیم یاد سلام بهار به خیر

یه روزی هم میرسه که به یادش به خیرمون بوم سفید هم اضافه میشه

یه روز میشه بوم سفید هم تموم بشه

پایان بوم سفید یعنی پایان روزای نوجوونی

هیچ وقت فکر کردی یه روز اگه بوم سفید تموم بشه دیگه محسن هیچ وقت تو برنامه زنده اجرا نمیکنه

اگه بوم سفید هم تموم نشه پنچ سال میگذره

روزای بهاری یادت به خیر

وقتی به اون روزی که محسن اومد تو مادوتا فکر میکنم دلم میگیره

از خودم بدم میاد و میزنم تو سرم و گریه که نه یه حاله ی اشک مثل یه قطره آب زلال از چشام سرازر میشن

نمیدونم چرا اما هیچ وقت ما دوتا رو به صورت پیگیر تماشا نکردم

در حالی که اون موقع هم از محسن یه کوچولویی خوشم اومده بود

نمیدونم چرا آستانه رو نگاه نمیکردم اما همیشه با کارای محسن تو قسمت ۸۹+۱ یا ۹۰+۱ میخندیدم

اما شاید باید اون روزا رو بی خیال رد میکردم تا یه روزی حسرتشون رو بخورم

حالا امیدوارم هیچ وقت روزی نرسه که حسرت امروز که پر حسرته رو بخورم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط پانیذ  | 

....................................................................................................

سلام بچه ها

من نمیخوام و چنین قصدی هم ندارم که به نظر کسی توحین کنم

یکی میگه محسن افشانی و یکی میگه سیاوش خیرابی و یکی میگه کیوان ساکت اف

و به من هم ربطی نداره که تو نظر بقیه دخالت کنم

اما بچه ها شما که سلام بهار رو میدیدین چرا؟

شمایی که طرفدار محسن یا کیوان بودین چرا؟

چرا باید با دیدن یکی دیگه از محسن یا کیوان بدتون بیاد؟

خیلیا هستن که اصلا سلام بهار رو نگاه نمیکردن

یا اگر هم نگاه میکردن طرفدار کسی نبودن و واسه پر کردن وقت و گذروندن زمان نگاه میکردن

من به اونا ایرادی نمیگیرم

اما تویی که یه ماه پیش نمیدونستی سیاوش خیرابی کیه

تویی که تا یه ماه پیش سر محسن وکیوان با دوستات دعوا میکردی یا ازشون دلخور میشدی

تویی که یه هفته بعد از تموم شدن سلام بهار داشتی گریه میکردی یا تو فکر بودی

تویی که افسوس میخوردیو پشیمون بودی چرا مجله بهت نرسید

تویی که میگفتی محسن خیلی گله

تویی که میگفتی اگه یه روز محسن رو تو خیابون ببینم میمیرم

تویی که شبا بایاد سلام بهار و مجریاش میخوابیدی

چرا تو باید طرفدار سیاوش خیرابی بشی

آره منم قبول دارم که سیاوش خیرابی طرفداراش بیشتره

منم قبول دارم بیشتریا میگن خوشگل تره

اما یه طرفدار نباید اینقدر زود پشت ستارش رو که الان براش یه قرون نمی ارزه خالی کنی

همه و همه نقشن

چند روز دیگه هم یه نقش بهتر از سیاوش خیرابی میدن به محسن

اون موقع نظرت چیه؟

بازم طرفدار سیاوش خیرابی میمونی؟

اگه بگی آره میگم داری دروغ میگی

اگه اینقدر با معرفتی و به نظرت احترام میذاری چرا محسن رو ول کردی و رفتی سراغ یکی دیگه؟

اون یه نفر میتونه هر کی باشه

این ها رو واسه دخترا نوشتم

چون میدونم پسرا نه محسن و نه کیوان نه سیاوش خیرابی رو دوست ندارن

یه کم فکر کن بعد نظر عوض کن

یه کم رو نظرت اعتماد کن نه این که روش وایستی

چون بعضی وقتا اونو میذاری زیر کفشت

من حرفم اینه:

اگه محسن بده چرا یه روزی ستارت بود؟

اگر هم میدونستی کسی هست که ازش بهتر باشه چرا دوسش داشتی؟

اگه میگی سیاوش بهتره و قبل طرفدار محسن بودی بدون داری خودتو مسخره میکنی

شاید کسی جلوت نگه اما تو دلش مسخرت میکنه که ۱ ماهه نظر عوض کرد

یه کمی فکر کن بعد نظرتو بگو

میدونم خیلیا میان و میگن برو بابا.....خیلی خری

اما خداییش بگو اگه محسن اینقدر زشت بوده که الان ولش کردی...چرا یه روزی دوسش داشتی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط پانیذ  | 

سلام به همه

ایشا.... حال همتون خوب باشه

تو نظرا باران جون نظر داده بود گفته بود این وبلاگ هم دروغه و من رو با وبلاگی که خودشون حالا راست

یا دروغ دختر عموی محسن افشانی معرفی کرده بود اشتباه گرفته بود

عزیزان من اون پانیذ نیستم

یه اسمه و ۱۰ هزار تا شخصیت

من هیچ اداعایی ندارم

نه دوست کسیم و نه فامیل کسیو نه همسایه و نه شایعه پرون

من فقط یه دخترم که از شدت ناراحتی روی به وبلاگ اورده

من یه عالمه فامیل دارم اما فقط دختر خالم محسن رو دوست داره

البته باید بگم مامانم هم دوسش داشت ولی اونم شد طرفدار سیاوش خیرابی

میگه بهتر بازی میکنه

سر همین ماجرا الان ۱ روزیه با هم قهریم

یعنی من قهر کردم

دخترخالم هم امسال پشت کنکوریه و همش درس میخونه و اصلا نمیاد خونمون و خوب من کسی رو ندارم

تا از کسی که طرفدارشم حرف بزنم

از تمام دنیا به خیال خودم ۲ تا دوست داشتم که اونا هم خیانت کردن و شدن طرفدار سیاوش خیرابی

امروز از شدت بی کسی به مامانبزرگم رو اوردم و گفتم به نظر شما بهرام بهتر بازی میکنه یا پویا

اونم گفت معلومه...بهرام خیلی بهتر بازی میکنه و هم خیلی خوشگل تره.....اون پویا که خیلی زشته

و من باز ضد حال خوردم

از اونورم مامانم به قیافه من خندید و من بیشتر ناراحت شدم

اصلا نمیدونم انگار این سیاوش خیرابی مهره مار داره

من اینم

بی هیچ اداعایی

یکی مثل خود تو که داری این پست رو میخونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط پانیذ  | 

سلام

سلام بچه ها

این اولین آپ این وبلاگه

من  آدم شادی بودم ولی در حال حاضر افسردگی گرفتم

باید ببخشید اگه نوشته هام شاد نیست

از دست مردم اعصابم خورده

از دست دوستام که همه جا من رو ضایع کردن

البته تو دل خودم

همیشه به من میگفتن ما محسن افشانی رو بیشتر از تو دوست داریم

اما حقیقت نداشت

کسایی که فکرکردن بعضی چیزا درموردشون محال بود

وقتی میخواستی به کسی احتمال بدی دور اون رو خط میکشیدی

الان بدتر از همه شدن

اصلا کارایی میکنن که نمیدونم خدا چه جوری این صفات رو تو یه آدم گذاشته

زمانی که دهنت باز میمونه

اما حالا همونا بر ضد محسن افشانی حرف میزنن

یکی میگه زشته

اونیکی میگه اسکله

یکی در میاد میگه خیلی خر بودم که دوسش داشتم

یکی میگه دیگه درموردش با من حرف نزن که واسم مشکل ساز شده

یکی میگه اصلا آدم حسابش نمی کنم

همه ی اینا کسایی بودن که یه روز ادعا میکردن خیلی محسن رو دوستش دارن

اما دست بالای دست بسیار است

کسایی میگفتن محسن دوست ماهه ازش متنفر شدن

و کسایی که ازش بدشون می اومد ازش خوششون اومد

دنیا وارونه شده

از کسایی که با دیدن یکی دیگه نظرشون عوض میشه بدم میاد

این حرف فقط در مورد محسن افشانی نیست

هم دوستام اینجورین

و هم فامیل

دلم گرفته

با کارای بقیه احساس تنهایی میکنم

آرزو داشتم آرزو های همه بر آورده بشه

نمیتونم وایستم و ببینم همه عین آفتاب پرست رنگ عوض میکنن

عین برگ دختا

اول ساده و سالمن

بعد اونقدر پیر میشن و بی ارزش که دیده نمیشن

نمیتونم وایستمو ببینم حرف دلمو به کیا میگفتم

و اسمشون رو دوست میزاشتم

دلم از همه پره

فقط دوست دارم اونی رو که از همه بیشتر حرسم داد یه کتک جانانه بزنم

میدونم نمیتونم

پس به خدا پناه میبرم

خدایا چرا باید مردم عین رنگین کمون باشن

اول خیلی قشنگن

بعد میخوای بهشون برسی

میری کنارش بشینی اما ولت میکنه و پرت میشی پایین

خدایا آرزو ی همه رو برآورده کن

همه

نه من و نه اون

همه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 4:32  توسط پانیذ  | 

سرآغاز

سلام بچه ها

اگه از وبلاگ paniiiiiiiz.blogfa اومده باشین با من آشنایی دارین

من این وبلاگ رو ساختم تا داستان ها و متن هایی رو که درمورد محسن افشانی نوشتم رو اینجا بنویسم

امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد

این وبلاگ از ۱۵/۵/۱۳۸۷ شروع به کار میکنه و تمام سعیش اینه که یاد محسن افشانی رو پر رنگ نگهداره

امیدوارم از نوشته هام استقبال بشه

ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط پانیذ  |